سفر چند روزه پسر مریخی …

می 10, 2008 by martianboy

با سلام به همگی دوستان و بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ

به علت بروز یکسری مشکلات من تا چند روز  (نهایت یک ماه) به یک سفر مریخی باید برم و نمیتونم آپ و … در نت داشته باشم

با عرض پوزش

منتظر نظرات شما عزیزان خواهم بود

هوس …

می 3, 2008 by martianboy

دراز کشیده بودم و توی فکر بودم که یهو دیدم نشسه رو زمین و داره منو نگاه میکنه، منم نگاهش کردم و یه تکونی به خودم دادم اون بلند شد ولی من اعتنایی نکردم دیدم نشست رو پام دستمو بردم سمتش ، دوباره بلد شد و اومد زیر گوشم یه زمزمه‌هایی کرد و از جلوم رد شد رفت سمت اون یکی گوشم ، من همینطوری خوابیده بودم که دیدم نشست رو سینم . یه نگاه بهش کردم و اون دوباره بلند شد و رفت دوباره رو زمین نشست و داشت دستاشو میمالید و منو نگاه میکرد؛ منم از فرصت استفاده کردم و محکم با مگس کش زدم تو سرش چنان که انگاری اصلا مگسی وجود نداشته با اون هویت …!!!

لعنت به کسی که فکرش منحرفه ……..!!!!

غم

می 2, 2008 by martianboy

دلخون تر از ابر و طوفان

غمگین‌تر از باد و باران

….

یارای من امشب یاد غم اوست و فردا ،

فردا من هم خواهم رفت

براستی که فردا چه خواهد شد؟!!!!

آرزوهای …

…….. مرگ و نقطه سرخط!!!

خدایا هممونو عاقبت به خیر کن …!!!!

آوریل 30, 2008 by martianboy

هفته‌ی پیش (6/2/87) عروسی دخترپسر عموی بابام بود و همه‌ی فامیل جمع بودند توی تالار و خیلی هم خوش‌بودیم و … خلاصه دید و بازدید جای شما خالی …!!! قرار بود فردا شب (12/2/87) برای داداشم بریم خواستگاری و … ؛ امروز ساعت 6 غروب داداشم بهم تلفن زد که بیا فلان‌جا کارت دارم ؛ یه سری بار برای مغازه می‌خواست بذاره تو ماشین که دست‌تنها بود منو خبر کرد منم رفتم دنبالش و کمکش کردم و با هم واسه ساعت 7:30 غروب که دیگه آفتاب سویی نداشت و تقریبا تاریک شده بود اومدیم خونه . پسر عموم یدفعه تلفن زد به موبایل داداشم که آره عمو کجاست پیداش نمیکنیم کجایید ؟ منم بابام تازه از سر کار اومده بود خونه و داشت سرو روشو می‌شست که پسر عموم گفت آره پسرعموی بابام (اونیکه عروسی دختر عموش بود نه این یکی دیگه‌ست) سرکار که توی معدن بوده افتاده و تمام بدن و سر و صورت و داغون شده و همون جا جابه‌جا تموم کرده …!!!!!!!

هیییییییییییییی ….. خدا ، ما داریم چیکار میکنیم ؟ دنیا دست کیه ؟ اینا همش مثل به کابوس میمونه!!! هفته‌ی پیش هممون داشتیم می‌خندیدیم و کلی خوشحالی و … حالا که تازه از خونه‌ی اون مرحوم اومدم و دارم مینویسم … حالا همه‌ی اون شادی‌ها تموم شده و همه‌ی اونایی که داشتن می‌خندیدن و می‌رقصیدن و … من خودم با اون بده خدا اون شب عروسی بگو و بخندی داشتیم و …آخه پسرش همسن منه اونم دو ماه دیگه باید کنکور بده … ؛ همه چیز بهم خورد ؛ همه با یه نگاه پر از غم ، قربون خدا برم آخه امشب بارونم بارید اینجا … !!!

خدایا … دلم گرفته ، دلم گرفته نه به خاطر این که چرا یکی میمیره ؟ چرا یکی … دلم برای خودم گرفته … اون مرحوم هفته پیش به داداشم میگفت: « کی عروسی تو میشه من بیام … » بیام چیکار کنم ؟ الان کجایی؟ روی تخت سردخونه بیمارستان ؟ … همه رفتنی هستن ولی چه‌رفتنی؟ به خودم میگفتم شاید همین الان که پشت فرمون میمودم خونه یه اتفاق ، یه حادثه … و منم … خدایا من چیکار کردم ؟ تا حالا چیکار کردم ؟ ……………………

دنیاست دیگه … کاریش نمیشه کرد بالاخره نوبت منم میشه ، بالاخره منم باید …

چند ماه پیش برای اهدا عضو ثبت‌نام کردم که بعد از مرگم اگه بدن منم مثل این بنده خدا … نشده بود شاید به درد کسی خورد…

دیگه حرفی ندارم فقط از خدا میخوام که عاقبت هممونو ختم به خیر کنه …!!!!

میدونم که همش حرفه …

آوریل 27, 2008 by martianboy

میدونم که همش حرفه …

میدونم که اگه یکی میگه عاشقه ولی…

میدونم که اگه یکی از خودش همش تعریف میکنه ولی …

میدونم که اگه میگن آزادی داریم ولی …

میدونم که اگه میگن همه چیز ارزون میشه ولی …

میدونم که اگه یه کارت سوخت پیدا کنی میبری میدی صاحبش ولی …

میدونم که نماز میخونی و میگی مسلمونی ولی …

میدونم که میگی دوسم داری ولی …

میدونم که درس می‌خونی ولی …

میدونم که همیشه خدارو به خاطر سلامتیت شکر می‌کنی ولی …

میدونم که کرایه ماشین‌ها زیاد نشده ولی …

میدونم که همه حجاب دارن ولی …

میدونم که اون دونفر توی پارک خواهر و برادر بودن ولی …

میدونم که اونیکه بهت زنگ زد کی بود ولی …

میدونم که توی موبایلت چیزی نداری ولی …

…………………………………………….. ولی همش حرفه ؛ حرف

راستی من این همه چیز میدونم و ولی باز همش …

چرا هوس ؟؟؟ چرا عشق ؟؟؟ به کدامین گناه ناکرده ؟؟؟

آوریل 23, 2008 by martianboy

چرا هوس ؟؟؟ چرا عشق ؟؟؟ به کدامین گناه ناکرده ؟؟؟

کلی اعصابم به هم ریخته از این حرفا و کارایی که شنیده میشه و انجام میشه …

میگن هوس خوب نیست !! میگن گناهه … میگی از این دختر خوشم اومده تو فلان جا دیدمش خوشم اومده ازش … میگن : نه!!! این خوش اومدن یعنی هوس تو اونو برا کار دیگه‌ای میخوایی ! میگی بهش من عاشقتم !! میگه عشق؟؟؟؟ تو فقط دنبال هوست میری …

انقدر گفتن به اون نگاه نکن ، به این نگاه نکن ، این کار بده ، نبینم فلان فیلمو ببینیا ، نری دنبال فلان دختر … این حرفا یعنی چی …؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عشق پاک یعنی چی؟ یعنی اگه یکی عاشق یه دختری شد باید بذارتش تو تاخچه فقط نگاش کنه ؟ یا بذاره تو ویترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه نه !!! پس وقتی فلان کار و میکنی ، یعنی عشقت پاک نیست؟ …

اگه عشق باشه هوس نیست؟

یا اگه هوس باشه عشق نیست؟

مطمئنی که وقتی عشق هست هوسی نبوده که عشق بیاره؟

مطمئنی که هوسی اگه هست پشتش عشقی نبوده ؟

واییییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااا یکی به من بگه بالاخره کدومش درسته !!!!!!!!!!

اینم یه جورشه دیگه …

آوریل 22, 2008 by martianboy

هر وقت میخوام بنویسم ذهنم بیخودی میره سمت مضامین عاشقانه و … نمیدونم لیلش چیه شایدم منم … شایدم نه ولی مهم اینه که این اتفاق می‌افته!!!

مهم اینه که توی این دنیا هیچ کس وجود نداره که آدم باهاش راحت حرف بزنه! ؛ حتی نزدیک‌ترین‌ها هم برای آدم …

هر وقت دلم میخواد بنویسم یه جورایی ذهنم پرواز میکنه میره به سمت جاهایی که شاید …

بیخیال ؛ مامانم داره صدام میکنه …! بیا وقت ناهاره …!!!!!!!

سلام … ؛

آوریل 21, 2008 by martianboy

سلامم را به تو گویم که دگر کس نباشد ، سلامی به او گویم !

روانم پریشان از همه‌ی بی‌مرامان کلبه‌ی بدبختی !

پریشان از این همه بیچارگی …

پریشانم از نبود … نه نمی‌گویم تو!!! چون تو نیستی …!!!

پریشانم از نبود عشق و صفا و معرفت …

همه‌اش باد هوایی بیش نیست …!!!

دیوانه‌ی بی معرفتی زمانه شده‌ام و باز همچنان …

باز همچنان …

سلامم را به تو گویم …

هرچند می‌دانم که

نوایی ز تو نخواهم شنید…

و واقعا نخواهم شنید!!!

استاد مریخ‌دوست (پسر مریخی)

روزانه…

آوریل 18, 2008 by martianboy

توی قسمت روزانه مطالبی رو مینویسم که ….

امروز قبض پول موبایلم اومد دم در 62500 تومان ………….

همه به یه چشم دیگه به آدم نگاه میکنن

انگاری …..

وقتی دستت تو جیب خودت نیست آخه ……. مجبوری اینقدر زنگ بزنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بیچاره شدم رفت پی کارش …

خبر آمد …

آوریل 18, 2008 by martianboy

خبر آمد خبری در راه است

خبر آمد عمه‌ات در باغ است

خبر آمد جیگرات را برده‌اند

خبر آمد مخ‌ات را خورده‌اند

خبر آمد زندگی بر باد است

خبر آمد همسایه بر بام است

خبر آمد لوله‌ها گرفته است

خبر آمد چاه آب سر باز است

خبر آمد خبری در راه است

خبر آمد عشق من در راه است

خبر آمد رفته بودی سرچهارراه …

خجالت نمیکشی بی پدر‌؟؟ بازم از این کارا !!!!!!

شاعر : استاد مریخ دوست ( پسر مریخی )