اولین احساس من …

By martianboy

اولین احساس من …

وقتی هوا گرمی همیشگیشو از دست داده بود ، وقتی که دیگه نمیتونی با اون آستین کوتاهی که همیشه میپوشی بیایی بیرون ، اون موقع که آفتاب دیگه اون آفتاب همیشه نبود ؛ آخه وقتی بود و تو نفس میکشیدی بخاری از دهنت بیرون میومد که … ، آره اون موقع که وقت ترس طبیعت بود ، آره ترس !!! آخه اون قدر ترسیده بود که رنگشو باخته بود ، طبیعتو میگم تا فهمیده بود که موقع گرمی تموم شده ، بیچاره رنگشو باخته بود ، مثل یه آدم مریض که حالش خوب نباشه … ، درختا مثل بید میلرزیدن و دونه دونه برگاشون میریخت رو زمین و خشک شدن عجیبی روی آسفالت و خاک معلوم بود ، شهر خودشو باخته بود ، خورشید با اون ابهت و هیبت تند تند غروب میکرد ، آره تند تند … باید تا حالا فهمیده باشی در مورد چی دارم حرف میزنم … همه‌ی اینا حرف از اومدن پاییز میزنه … روز 16هم بود که من اومدم ؛ آره من داشتم میومدم تو پاییز … همه اینا خبر از اومدن من بود … همه چیز داشت خبر میداد که یکی از مریخ داره میاد یه پسر کوچولو داره میاد ، روز 16 مهر 1368 شمسی مصادف با 8 اکتبر 1989 میلادی بود دم دمای یه صبح پاییزی ساعت 4 من وارد دنیایی شدم که فهمیدم بهش میگن زمین …

یک پاسخ to “اولین احساس من …”

  1. غربت گلها می گوید:

    سلام گلم

    خوبي

    مثل هميشه عالي بود

    موفق باشي

يك پاسخ برايش بگذاريد