Archive for the ‘در مورد خودم’ Category

چهره‌ی مرگ

ژوئن 4, 2008

سفینه‌ای خواهم ساخت ؛ ساخته‌ی دست خود

خواهم رفت به کران

دور خواهم شد از این بدبختی

راسته‌ی دست خویش را ؛ همچنان خواهم راند …

سفینه‌ای عجیب، که از هر بلایی دور خواهد ماند

همچنان خواهم گشت ؛ به تمامی کرات خداوندی خواهم رفت

و اما به هیچ دل نخواهم بست که چرا …!

آنقدر خواهم گشت ؛ تا به هجران صفای ابدی رسم و باز … چرا؟

خوش گذرانی‌هایم ، عشق‌بازی‌هایم ، زندگانی‌هایم ، آموخته‌هایم…

اما … چرا …؟

چرا از پس این همه … باید گفت:

سلام مرگ …!!!

زیبا گل من

ژوئن 1, 2008

عاشق شدم خدایا

زین عاشقی چه باشد

گویند که این فراقت، جز او چاره نباشد

ابر بهاری من

جز غصه‌ی دل خود ، در این فضای غمگین

روکنده از بهارش

ابر خزانی من

با غصه‌ی دل من ، جولان دهد تا افق

داند که من عاشقم

داند که او را خواهم

اما چرا نگوید…

با عشق از چه خوانم …!

یه مدت نبودم و حالا دوباره…

می 26, 2008

سلام به همگی

باز پسر مریخی وارد میشود

همه کارا انجام شده و منتظر اعلام نتیجه کار ، تو خیابون داشتم راه میرفتم که یهو دیدم یه پژو دستشو گذاشته رو بوق داره بوق میزنه اول نشناختم بعد که دقت کردم دیدم مدیر مرکز (پیش‌دانشگاهی) که بهم اشاره کرد تو همون حالی که داشت با سرعت پایین حرکت میکرد گفت: … واسه هشتم یه سر بیا قراره کارنامه هارو بدیم …

گفت کارنامه و دوباره دل من آشوب شد همیشه از امتحان بدم اومده ، من دوست دارم همه چیزو یاد بگیرم ولی دوست ندارم امتحانی در کار باشه ، آخه میدونی آخر هر امتحان باید یه جوابی و یه کارنامه ای دریافت بشه ، …

… ولی ما که همش داریم امتحان میدیم

آخرش ببینیم چند نفر مهر قبولی بهشون میخوره …! انشاالله همتون کارنامه هاتون …

سفر چند روزه پسر مریخی …

می 10, 2008

با سلام به همگی دوستان و بازدیدکنندگان عزیز این وبلاگ

به علت بروز یکسری مشکلات من تا چند روز  (نهایت یک ماه) به یک سفر مریخی باید برم و نمیتونم آپ و … در نت داشته باشم

با عرض پوزش

منتظر نظرات شما عزیزان خواهم بود

خدایا هممونو عاقبت به خیر کن …!!!!

آوریل 30, 2008

هفته‌ی پیش (6/2/87) عروسی دخترپسر عموی بابام بود و همه‌ی فامیل جمع بودند توی تالار و خیلی هم خوش‌بودیم و … خلاصه دید و بازدید جای شما خالی …!!! قرار بود فردا شب (12/2/87) برای داداشم بریم خواستگاری و … ؛ امروز ساعت 6 غروب داداشم بهم تلفن زد که بیا فلان‌جا کارت دارم ؛ یه سری بار برای مغازه می‌خواست بذاره تو ماشین که دست‌تنها بود منو خبر کرد منم رفتم دنبالش و کمکش کردم و با هم واسه ساعت 7:30 غروب که دیگه آفتاب سویی نداشت و تقریبا تاریک شده بود اومدیم خونه . پسر عموم یدفعه تلفن زد به موبایل داداشم که آره عمو کجاست پیداش نمیکنیم کجایید ؟ منم بابام تازه از سر کار اومده بود خونه و داشت سرو روشو می‌شست که پسر عموم گفت آره پسرعموی بابام (اونیکه عروسی دختر عموش بود نه این یکی دیگه‌ست) سرکار که توی معدن بوده افتاده و تمام بدن و سر و صورت و داغون شده و همون جا جابه‌جا تموم کرده …!!!!!!!

هیییییییییییییی ….. خدا ، ما داریم چیکار میکنیم ؟ دنیا دست کیه ؟ اینا همش مثل به کابوس میمونه!!! هفته‌ی پیش هممون داشتیم می‌خندیدیم و کلی خوشحالی و … حالا که تازه از خونه‌ی اون مرحوم اومدم و دارم مینویسم … حالا همه‌ی اون شادی‌ها تموم شده و همه‌ی اونایی که داشتن می‌خندیدن و می‌رقصیدن و … من خودم با اون بده خدا اون شب عروسی بگو و بخندی داشتیم و …آخه پسرش همسن منه اونم دو ماه دیگه باید کنکور بده … ؛ همه چیز بهم خورد ؛ همه با یه نگاه پر از غم ، قربون خدا برم آخه امشب بارونم بارید اینجا … !!!

خدایا … دلم گرفته ، دلم گرفته نه به خاطر این که چرا یکی میمیره ؟ چرا یکی … دلم برای خودم گرفته … اون مرحوم هفته پیش به داداشم میگفت: « کی عروسی تو میشه من بیام … » بیام چیکار کنم ؟ الان کجایی؟ روی تخت سردخونه بیمارستان ؟ … همه رفتنی هستن ولی چه‌رفتنی؟ به خودم میگفتم شاید همین الان که پشت فرمون میمودم خونه یه اتفاق ، یه حادثه … و منم … خدایا من چیکار کردم ؟ تا حالا چیکار کردم ؟ ……………………

دنیاست دیگه … کاریش نمیشه کرد بالاخره نوبت منم میشه ، بالاخره منم باید …

چند ماه پیش برای اهدا عضو ثبت‌نام کردم که بعد از مرگم اگه بدن منم مثل این بنده خدا … نشده بود شاید به درد کسی خورد…

دیگه حرفی ندارم فقط از خدا میخوام که عاقبت هممونو ختم به خیر کنه …!!!!

میدونم که همش حرفه …

آوریل 27, 2008

میدونم که همش حرفه …

میدونم که اگه یکی میگه عاشقه ولی…

میدونم که اگه یکی از خودش همش تعریف میکنه ولی …

میدونم که اگه میگن آزادی داریم ولی …

میدونم که اگه میگن همه چیز ارزون میشه ولی …

میدونم که اگه یه کارت سوخت پیدا کنی میبری میدی صاحبش ولی …

میدونم که نماز میخونی و میگی مسلمونی ولی …

میدونم که میگی دوسم داری ولی …

میدونم که درس می‌خونی ولی …

میدونم که همیشه خدارو به خاطر سلامتیت شکر می‌کنی ولی …

میدونم که کرایه ماشین‌ها زیاد نشده ولی …

میدونم که همه حجاب دارن ولی …

میدونم که اون دونفر توی پارک خواهر و برادر بودن ولی …

میدونم که اونیکه بهت زنگ زد کی بود ولی …

میدونم که توی موبایلت چیزی نداری ولی …

…………………………………………….. ولی همش حرفه ؛ حرف

راستی من این همه چیز میدونم و ولی باز همش …

سلام … ؛

آوریل 21, 2008

سلامم را به تو گویم که دگر کس نباشد ، سلامی به او گویم !

روانم پریشان از همه‌ی بی‌مرامان کلبه‌ی بدبختی !

پریشان از این همه بیچارگی …

پریشانم از نبود … نه نمی‌گویم تو!!! چون تو نیستی …!!!

پریشانم از نبود عشق و صفا و معرفت …

همه‌اش باد هوایی بیش نیست …!!!

دیوانه‌ی بی معرفتی زمانه شده‌ام و باز همچنان …

باز همچنان …

سلامم را به تو گویم …

هرچند می‌دانم که

نوایی ز تو نخواهم شنید…

و واقعا نخواهم شنید!!!

استاد مریخ‌دوست (پسر مریخی)

اولین احساس من …

آوریل 17, 2008

اولین احساس من …

وقتی هوا گرمی همیشگیشو از دست داده بود ، وقتی که دیگه نمیتونی با اون آستین کوتاهی که همیشه میپوشی بیایی بیرون ، اون موقع که آفتاب دیگه اون آفتاب همیشه نبود ؛ آخه وقتی بود و تو نفس میکشیدی بخاری از دهنت بیرون میومد که … ، آره اون موقع که وقت ترس طبیعت بود ، آره ترس !!! آخه اون قدر ترسیده بود که رنگشو باخته بود ، طبیعتو میگم تا فهمیده بود که موقع گرمی تموم شده ، بیچاره رنگشو باخته بود ، مثل یه آدم مریض که حالش خوب نباشه … ، درختا مثل بید میلرزیدن و دونه دونه برگاشون میریخت رو زمین و خشک شدن عجیبی روی آسفالت و خاک معلوم بود ، شهر خودشو باخته بود ، خورشید با اون ابهت و هیبت تند تند غروب میکرد ، آره تند تند … باید تا حالا فهمیده باشی در مورد چی دارم حرف میزنم … همه‌ی اینا حرف از اومدن پاییز میزنه … روز 16هم بود که من اومدم ؛ آره من داشتم میومدم تو پاییز … همه اینا خبر از اومدن من بود … همه چیز داشت خبر میداد که یکی از مریخ داره میاد یه پسر کوچولو داره میاد ، روز 16 مهر 1368 شمسی مصادف با 8 اکتبر 1989 میلادی بود دم دمای یه صبح پاییزی ساعت 4 من وارد دنیایی شدم که فهمیدم بهش میگن زمین …

اهل مریخ‌ام …

آوریل 15, 2008

اهل مریخ‌ام …

روزگارم آبی ،

ساکن تهرانم

ساده پوش و خوش‌تیپ !!!

گاه‌گاهی قلم آبی زیبایم را ،

بر روی کاغذ باطله های کاهی ،

می‌رقصانم که چنان میبینی !!!

اهل مریخ‌ام ؛

غصه‌ای در دل خود افکنده و آن این:

که به دور از مریخ

در گذرگاهی شیطانی ،

میسوزم ….!!!

ساکن تهرانم ،

ساکن گرگ‌آباد !!!

ساکن شهری که در آن ؛

گرگ‌ها می‌رقصند

ساکن شهری که

ظلمت شب را در روشنی آفتاب میبینی ؛

ساکن بی‌رحمستان …!!!

اهل مریخ‌ام ؛

روزگارم بارانی …!

منتظر مانده‌ام در این گرگ‌آباد

که بیایید فرشته‌ی ونوسی من ؛

تا به او بگویم :

اهل مریخ‌ام؛ روزگارم …

شاعر: استاد مریخ‌دوست ( پسر مریخی )

من منتظرم ، منتظر …

آوریل 14, 2008

من منتظرم ، منتظر اینکه خبر بدن تو ایرانسل یه ماشین به اسمم در اومده

من منتظرم ، منتظر اینکه تو بانک یه جایزه توپ اسمم در بیاد

من منتظرم ، منتظر اینکه کنکور قبول بشم

من منتظرم ، منتظر اینکه سربازی رو بپیچونم

من منتظرم ، منتظر اینکه برم سفر

من منتظرم ، منتظر اینکه یه موبایل خفن بگیرم

من منتظرم ، منتظر اینکه غذا آماده بشه

من منتظرم ، منتظر اینکه مهمونا بیان

من منتظرم ، منتظر اینکه تابستون بیاد

من منتظرم ، منتظر اینکه برم سر کار

من منتظرم ، منتظر اینکه اسپیکر کامپیوترمو درست کنم

من منتظرم ، منتظر اینکه سیستممو ارتقا بدم

من منتظرم ، منتظر اینکه لب‌تاپ بخرم

من منتظرم ، منتظر اینکه فیش موبایلم بیاد

من منتظرم ، منتظر اینکه فیش تلفن (برا اینترنت) بیاد

من منتظرم ، منتظر اینکه برقا بیاد

من منتظرم ، منتظر اینکه صبح بشه

من منتظرم ، منتظر اینکه دوستم جزومو بیاره

من منتظرم ، منتظر اینکه جمعه برسه

.

.

.

من منتظرم ، منتظر اینکه تو بیایی

من منتظرم ، منتظر اینکه با تو باشم

من منتظرم ، منتظر اینکه پیشم باشی

من منتظرم ، منتظر اینکه بهم بگی آره

من منتظرم ، منتظر اینکه با تو زندگی کنم

من منتظرم ، منتظر اینکه با تو بمیرم

من منتظرم ، منتظر منتظر