آوریل 30, 2008 by martianboy
هفتهی پیش (6/2/87) عروسی دخترپسر عموی بابام بود و همهی فامیل جمع بودند توی تالار و خیلی هم خوشبودیم و … خلاصه دید و بازدید جای شما خالی …!!! قرار بود فردا شب (12/2/87) برای داداشم بریم خواستگاری و … ؛ امروز ساعت 6 غروب داداشم بهم تلفن زد که بیا فلانجا کارت دارم ؛ یه سری بار برای مغازه میخواست بذاره تو ماشین که دستتنها بود منو خبر کرد منم رفتم دنبالش و کمکش کردم و با هم واسه ساعت 7:30 غروب که دیگه آفتاب سویی نداشت و تقریبا تاریک شده بود اومدیم خونه . پسر عموم یدفعه تلفن زد به موبایل داداشم که آره عمو کجاست پیداش نمیکنیم کجایید ؟ منم بابام تازه از سر کار اومده بود خونه و داشت سرو روشو میشست که پسر عموم گفت آره پسرعموی بابام (اونیکه عروسی دختر عموش بود نه این یکی دیگهست) سرکار که توی معدن بوده افتاده و تمام بدن و سر و صورت و داغون شده و همون جا جابهجا تموم کرده …!!!!!!!
هیییییییییییییی ….. خدا ، ما داریم چیکار میکنیم ؟ دنیا دست کیه ؟ اینا همش مثل به کابوس میمونه!!! هفتهی پیش هممون داشتیم میخندیدیم و کلی خوشحالی و … حالا که تازه از خونهی اون مرحوم اومدم و دارم مینویسم … حالا همهی اون شادیها تموم شده و همهی اونایی که داشتن میخندیدن و میرقصیدن و … من خودم با اون بده خدا اون شب عروسی بگو و بخندی داشتیم و …آخه پسرش همسن منه اونم دو ماه دیگه باید کنکور بده … ؛ همه چیز بهم خورد ؛ همه با یه نگاه پر از غم ، قربون خدا برم آخه امشب بارونم بارید اینجا … !!!
خدایا … دلم گرفته ، دلم گرفته نه به خاطر این که چرا یکی میمیره ؟ چرا یکی … دلم برای خودم گرفته … اون مرحوم هفته پیش به داداشم میگفت: « کی عروسی تو میشه من بیام … » بیام چیکار کنم ؟ الان کجایی؟ روی تخت سردخونه بیمارستان ؟ … همه رفتنی هستن ولی چهرفتنی؟ به خودم میگفتم شاید همین الان که پشت فرمون میمودم خونه یه اتفاق ، یه حادثه … و منم … خدایا من چیکار کردم ؟ تا حالا چیکار کردم ؟ ……………………
دنیاست دیگه … کاریش نمیشه کرد بالاخره نوبت منم میشه ، بالاخره منم باید …
چند ماه پیش برای اهدا عضو ثبتنام کردم که بعد از مرگم اگه بدن منم مثل این بنده خدا … نشده بود شاید به درد کسی خورد…
دیگه حرفی ندارم فقط از خدا میخوام که عاقبت هممونو ختم به خیر کنه …!!!!
ارسال شده در در مورد خودم | No Comments »
آوریل 27, 2008 by martianboy
میدونم که همش حرفه …
میدونم که اگه یکی میگه عاشقه ولی…
میدونم که اگه یکی از خودش همش تعریف میکنه ولی …
میدونم که اگه میگن آزادی داریم ولی …
میدونم که اگه میگن همه چیز ارزون میشه ولی …
میدونم که اگه یه کارت سوخت پیدا کنی میبری میدی صاحبش ولی …
میدونم که نماز میخونی و میگی مسلمونی ولی …
میدونم که میگی دوسم داری ولی …
میدونم که درس میخونی ولی …
میدونم که همیشه خدارو به خاطر سلامتیت شکر میکنی ولی …
میدونم که کرایه ماشینها زیاد نشده ولی …
میدونم که همه حجاب دارن ولی …
میدونم که اون دونفر توی پارک خواهر و برادر بودن ولی …
میدونم که اونیکه بهت زنگ زد کی بود ولی …
میدونم که توی موبایلت چیزی نداری ولی …
…………………………………………….. ولی همش حرفه ؛ حرف
راستی من این همه چیز میدونم و ولی باز همش …
ارسال شده در در مورد بقیه, در مورد خودم, در مورد هیچ کس | 5 Comments »
آوریل 23, 2008 by martianboy
چرا هوس ؟؟؟ چرا عشق ؟؟؟ به کدامین گناه ناکرده ؟؟؟
کلی اعصابم به هم ریخته از این حرفا و کارایی که شنیده میشه و انجام میشه …
میگن هوس خوب نیست !! میگن گناهه … میگی از این دختر خوشم اومده تو فلان جا دیدمش خوشم اومده ازش … میگن : نه!!! این خوش اومدن یعنی هوس تو اونو برا کار دیگهای میخوایی ! میگی بهش من عاشقتم !! میگه عشق؟؟؟؟ تو فقط دنبال هوست میری …
انقدر گفتن به اون نگاه نکن ، به این نگاه نکن ، این کار بده ، نبینم فلان فیلمو ببینیا ، نری دنبال فلان دختر … این حرفا یعنی چی …؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق پاک یعنی چی؟ یعنی اگه یکی عاشق یه دختری شد باید بذارتش تو تاخچه فقط نگاش کنه ؟ یا بذاره تو ویترین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه نه !!! پس وقتی فلان کار و میکنی ، یعنی عشقت پاک نیست؟ …
اگه عشق باشه هوس نیست؟
یا اگه هوس باشه عشق نیست؟
مطمئنی که وقتی عشق هست هوسی نبوده که عشق بیاره؟
مطمئنی که هوسی اگه هست پشتش عشقی نبوده ؟
واییییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااا یکی به من بگه بالاخره کدومش درسته !!!!!!!!!!
ارسال شده در در مورد هیچ کس | 5 Comments »
آوریل 22, 2008 by martianboy
هر وقت میخوام بنویسم ذهنم بیخودی میره سمت مضامین عاشقانه و … نمیدونم لیلش چیه شایدم منم … شایدم نه ولی مهم اینه که این اتفاق میافته!!!
مهم اینه که توی این دنیا هیچ کس وجود نداره که آدم باهاش راحت حرف بزنه! ؛ حتی نزدیکترینها هم برای آدم …
هر وقت دلم میخواد بنویسم یه جورایی ذهنم پرواز میکنه میره به سمت جاهایی که شاید …
بیخیال ؛ مامانم داره صدام میکنه …! بیا وقت ناهاره …!!!!!!!
ارسال شده در روزانه | 3 Comments »
آوریل 21, 2008 by martianboy
سلامم را به تو گویم که دگر کس نباشد ، سلامی به او گویم !
روانم پریشان از همهی بیمرامان کلبهی بدبختی !
پریشان از این همه بیچارگی …
پریشانم از نبود … نه نمیگویم تو!!! چون تو نیستی …!!!
پریشانم از نبود عشق و صفا و معرفت …
همهاش باد هوایی بیش نیست …!!!
دیوانهی بی معرفتی زمانه شدهام و باز همچنان …
باز همچنان …
سلامم را به تو گویم …
هرچند میدانم که
نوایی ز تو نخواهم شنید…
و واقعا نخواهم شنید!!!
استاد مریخدوست (پسر مریخی)
ارسال شده در در مورد خودم | 4 Comments »
آوریل 18, 2008 by martianboy
توی قسمت روزانه مطالبی رو مینویسم که ….
امروز قبض پول موبایلم اومد دم در 62500 تومان ………….
همه به یه چشم دیگه به آدم نگاه میکنن
انگاری …..
وقتی دستت تو جیب خودت نیست آخه ……. مجبوری اینقدر زنگ بزنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بیچاره شدم رفت پی کارش …
ارسال شده در روزانه | 11 Comments »
آوریل 18, 2008 by martianboy
خبر آمد خبری در راه است
خبر آمد عمهات در باغ است
خبر آمد جیگرات را بردهاند
خبر آمد مخات را خوردهاند
خبر آمد زندگی بر باد است
خبر آمد همسایه بر بام است
خبر آمد لولهها گرفته است
خبر آمد چاه آب سر باز است
خبر آمد خبری در راه است
خبر آمد عشق من در راه است
خبر آمد رفته بودی سرچهارراه …
خجالت نمیکشی بی پدر؟؟ بازم از این کارا !!!!!!
شاعر : استاد مریخ دوست ( پسر مریخی )
ارسال شده در در مورد هیچ کس | 4 Comments »
آوریل 17, 2008 by martianboy
اولین احساس من …
وقتی هوا گرمی همیشگیشو از دست داده بود ، وقتی که دیگه نمیتونی با اون آستین کوتاهی که همیشه میپوشی بیایی بیرون ، اون موقع که آفتاب دیگه اون آفتاب همیشه نبود ؛ آخه وقتی بود و تو نفس میکشیدی بخاری از دهنت بیرون میومد که … ، آره اون موقع که وقت ترس طبیعت بود ، آره ترس !!! آخه اون قدر ترسیده بود که رنگشو باخته بود ، طبیعتو میگم تا فهمیده بود که موقع گرمی تموم شده ، بیچاره رنگشو باخته بود ، مثل یه آدم مریض که حالش خوب نباشه … ، درختا مثل بید میلرزیدن و دونه دونه برگاشون میریخت رو زمین و خشک شدن عجیبی روی آسفالت و خاک معلوم بود ، شهر خودشو باخته بود ، خورشید با اون ابهت و هیبت تند تند غروب میکرد ، آره تند تند … باید تا حالا فهمیده باشی در مورد چی دارم حرف میزنم … همهی اینا حرف از اومدن پاییز میزنه … روز 16هم بود که من اومدم ؛ آره من داشتم میومدم تو پاییز … همه اینا خبر از اومدن من بود … همه چیز داشت خبر میداد که یکی از مریخ داره میاد یه پسر کوچولو داره میاد ، روز 16 مهر 1368 شمسی مصادف با 8 اکتبر 1989 میلادی بود دم دمای یه صبح پاییزی ساعت 4 من وارد دنیایی شدم که فهمیدم بهش میگن زمین …
ارسال شده در در مورد خودم | 1 نظر »
آوریل 15, 2008 by martianboy
اهل مریخام …
روزگارم آبی ،
ساکن تهرانم
ساده پوش و خوشتیپ !!!
گاهگاهی قلم آبی زیبایم را ،
بر روی کاغذ باطله های کاهی ،
میرقصانم که چنان میبینی !!!
اهل مریخام ؛
غصهای در دل خود افکنده و آن این:
که به دور از مریخ
در گذرگاهی شیطانی ،
میسوزم ….!!!
ساکن تهرانم ،
ساکن گرگآباد !!!
ساکن شهری که در آن ؛
گرگها میرقصند
ساکن شهری که
ظلمت شب را در روشنی آفتاب میبینی ؛
ساکن بیرحمستان …!!!
اهل مریخام ؛
روزگارم بارانی …!
منتظر ماندهام در این گرگآباد
که بیایید فرشتهی ونوسی من ؛
تا به او بگویم :
اهل مریخام؛ روزگارم …
شاعر: استاد مریخدوست ( پسر مریخی )
ارسال شده در در مورد خودم | 3 Comments »
آوریل 14, 2008 by martianboy
آدما کارایی میکنن که شاید … مثلا …
وقتی طرف داره غذا میخوره صدای نا هنجاری از جویدنش شنیده میشه …
وقتی داره آب میخوره یا یه نوشیدنی که دیگه حرفشو نزن …
وقتی تو جمع نشسته انگاری یه چیزی گذاشتن زیرش مثل آدم نمیشینه که …
وقتی کنارش میشینی بوی عرق حالتو به هم میزنه …
وقتی باهات حرف میزنه از چند فرسخی معلومه که از نوزادیش تا حالا دهنشو نشسته …
وقتی بیشتر که نگاهش میکنی انگاری صبح هاهم که از خواب بیدار میشه صورتشو نمیشوره …
وقتی لباساشو نگاه میکنی انقدر کثیف و شلخته ست که نگو …
وقتی میره دستشویی باید کلی مواد ضدعفونی کننده بعدش به کار ببری …
وقتی میره استخر دورش کف جمع میشه …
وقتی تو خیابون راه میره انگاری مسته …
وقتی …
ارسال شده در در مورد بقیه | 2 Comments »